جلسه هفته دوم مجمع در ماه شوال
11 شوال عزيمت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) به طايف براي تبليغ دين اسلام،
در يازدهم شوال سال دهم بعثت، پيامبر اکرم(صلي الله عليه و اله) به منظور تبليغ دين مبين اسلام به شهر طايف در نزديكي مكه سفر كردند . اگر اهالي آنجا به اسلام ميگرويدند، اين شهر پايگاه و محل امني براي مسلمانان مظلوم مكه ميشد، اما سران قبيلة ثقيف در طايف، نه تنها به خداي يكتا و رسالت حضرت محمد(صلي الله عليه و اله) ايمان نياوردند، بلكه به تحريك آنها برخي مردم نادان و حتي بچههاي كوچك، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و اله) را به شدت اذيت و مجروح كردند.
14 شوال مرگ عبدالملك بن مروان،
در روز چهاردهم شـوال سال 86 هـ .ق. عبدالملك بن مروان خونريز و بخيل در دمشق به هلاكت رسيد. وي پيش از رسيدن به خلافت همواره ملازم مسجد بود و قرآن تلاوت مينمود و او را حمامة المسجد ـ کبوتر مسجد ـ مي گفتند. وقتي خبر خلافت به او رسيد قرآن را بر هم نهاد و گفت: « سلام عليك هذا فراق بيني و بينك؛ خداحافظ، اين آغاز جدايي بين من و توست!» .راغب مينويسد: «عبدالملك ميگفت كه من در گذشته از كشتن مورچه ناراحت ميشدم ولي اكنون حجاج براي من مينويسد كه گروه زيادي از مردم را بکشم و در من هيچ اثري نميكند. زهري روزي به او گفت: "شنيدهام شرب خمر ميكني؟!" گفت: "آري! به خدا سوگند شرب خون نيز ميكنم» .عبدالملك مروان نه تنها خود مردي خونريز بود بلكه گماشتگان او در مناطق مختلف در كثرت كشتار مردم به خصوص شيعيان حضرت علي(عليه السلام) شهرت زيادي داشتند.
وي هنگام مرگ به بيماري بسيار سخت مبتلا شد كه طبيب به او گفته بود اگر آب بخورد ميميرد؛ ولي تشنگي بر او غالب شد و از پسرش وليد آب طلبيد. او گفت: «اگر آب بياشامي خواهي مرد». به دخترش التماس كرد كه به او آب بدهد اما پسرش وليد او را هم منع كرد. در اين هنگام عبدالملك به او گفت: «بگذار به من آب بدهد وگرنه تو را از وليعهدي خلع ميكنم». وليد اجازه داد و او آب نوشيد و به درك واصل شد. از بزرگترين جنايات عبدالملك به شهادت رساندن امام سجاد(عليه السلام) و مسلط كردن حجاج ثقفي بر شيعيان اميرمؤمنان(عليه السلام) بود. 15 شوال
١ ـ وقوع ردّ الشمس براي حضرت علي(عليه السلام) ٢ ـ وقوع جنگ بني قينقاع ٣ ـ وقوع جنگ احد ٤ ـ شهادت حضرت حمزه (عليه السلام) ٥ ـ وفات حضرت عبدالعظيم حسني (عليه السلام) ،
1 ـ ردّ الشمس
در اين روز بازگشت خورشيد براي اميرمؤمنان(عليه السلام) به وقوع پيوست.اين واقعه براي آن حضرت دو بار اتفاق افتاده است: يكي در زمان پيامبر(صلي الله عليه و اله) در نزديكي مسجد قبا، و ديگري پس از رحلت آن حضرت در سرزمين بابل در نزديكي حلّه. علامه اميني (ره) به تفصيل، احاديث ردّ الشمس را به طرق مختلف و همچنين نام كساني كه درباره آن كتاب تاليف كرده اند، بيان فرموده است. 2 ـ وقوع جنگ بني قينقاع
در پانزدهم شوال سال دوم هـ .ق. غزوه بني قينقاع واقع گرديد. اين جنگ که بين مسلمانان و جماعتي از يهوديان اطراف مدينه اتفاق افتاد، به پيروزي مسلمانان ختم شد و عاقبت هفتصد تن از يهوديان اسير شدند که رسول گرامي اسلام(صلي الله عليه و اله) از کشتن آنها صرف نظر ولي آنها را تبعيد نمودند و اموال، خانه ها و باغهايشان براي مسلمانان بر جاي ماند.
3 ـ وقوع جنگ احد
در پانزدهم شوال سال سوم هـ .ق. جنگ احد به وقوع پيوست. در اين جنگ مسلمانان هزار نفر بودند كه به نوشته برخي سيصد نفر در بين راه برگشتند. كفار 3000 نفر بودند که البته در تاريخ 2000، 4000 و 5000 نفر هم گفتهاند. تعداد كشتههاي كفار 22 يا 23 يا 28 نفر، و تعداد شهداي مسلمانان 70 نفر بود. در اين روز دندان و پيشاني پيامبر (صلي الله عليه و اله) شکسته شد.ـ در اين روز بر اثر فداكاري ها و شجاعتهايي كه اميرالمؤمنين (ع) در دفاع از وجود شريف خاتم الانبياء (ص) و حفاظت از آن حضرت نشان داد، جراحتهاي زيادي بر بدن مباركش رسيد؛ در حالي كه ديگران فرار كرده بودند. پيامبر(ص) فرمود: «يا علي! آيا ميشنوي كه از آسمانها تو را مدح مي كنند. يكي از ملايكه به نام رضوان مي گويد: "لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار"». اميرمؤمنان(عليه السلام) مي فرمايد: « از خوشحالي گريستم و خداوند سبحان را بر اين نعمت حمد كردم».در اين جنگ پيروزي در ابتدا از آن مسلمانان بود؛ ولي اندکي كه به تعقيب دشمن رفتند و ميدان خالي شد، بازگشتند و مشغول جمع آوري غنايم شدند.بيشتر نگهبانان از دستور پيامبر(ص) سرپيچي و محل نگهباني خود را رها كردند و به جمع آوري غنايم پرداختند.خالد بن وليد، از سردستههاي كفار در اين جنگ، از همان موضع حمله كرد. تعداد اندكي از نگهبانان دره كه نرفته بودند شهيد شدند و كفار از پشت سر به مسلمانان حمله كردند. فراريان كفار هم تا اين وضع را ديدند بازگشتند و حمله به مسلمانان شدت گرفت. جراحت هاي فراواني بر بدن پيامبر(صلي الله عليه و اله) رسيد و شيطان فرياد برآورد: «محمد كشته شده است!« مسلمانان با شنيدن اين ندا فراركردند و فقط چند نفري از وجود مبارك پيامبر (صلي الله عليه و اله) محافظت ميكردند كه عبارت بودند از: اميرمؤمنان(عليه السلام) و ابودجانه كه شهيد شد و زني به نام نسيبه و انس بن نضر كه تازه از مدينه رسيده بود.عمر بن خطاب مي گويد: «در احد با پيامبر (صلي الله عليه و اله) بيعت كرده بوديم بر اينكه کسي فرار نکند و هر كس از ما كه فرار كند گمراه و هر كس از ما كشته شود، شهيد است».احمد بن حنبل ميگويد: «ابوبكر و عمر در اين جنگ فرار كردند. هنگامي كه اميرمؤمنان (عليه السلام) در تعقيب فراريها بود، عمر در حالي كه اشك چشمانش را پاك ميكرد، برگشت و به ايشان عرض كرد: "مرا ببخشيد!!" اميرمؤمنان فرمود: "آيا تو نبودي كه صدا زدي: محمد كشته شده است.به دين قبلي خود برگرديد"»؟!! عمر گفت: «"اين كلام را ابوبكر گفته است!"» در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: اِنَّ الَّذينَ تَوَلَّوا مِنكَ يَومَ التُّقَي الجمعانِ اَنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّيطانُ!» و .
امام صادق(عليه السلام) ميفرمايد: «در جنگ احد اميرمؤمنان(عليه السلام) در حال دفاع از پيامبر(صلي الله عليه و اله) بود که ديگر اصحاب فرار كردند. آن حضرت همچون شير غضبناك از قفاي گريختگان رفت و اول به عمر بن خطاب رسيد، كه به اتفاق عثمان و حارث بن حاطب و عدهاي ديگر به سرعت فرار ميكردند. حضرت فرياد برآورد: "اي جماعت! بيعت شكستيد و پيامبر (صلي الله عليه و اله) را تنها گذاشتيد و به سوي جهنم ميگريزيد"؟» عمر بن خطاب مي گويد: «علي را ديدم با شمشير پهني كه مرگ از آن ميچكيد و چشمهايش از خشم مانند دو قدح خون بود، يا مانند دو كاسة روغني كه آتش در آن افروخته باشند، ميدرخشيد. فهميدم كه اگر به ما برسد به يك حمله ما را خواهد كشت. اين بود كه جلو رفتم و عرض كردم: "اي ابالحسن! تو را به خدا سوگند مي دهم كه دست از ما برداري، كه عرب را عادت است كه گاهي مي گريزد و گاهي حمله ميكند . زماني كه حمله ميكند تلافي گريختن را مينمايد؛ پس آن حضرت ما را رها كرد؛ به خدا قسم چنان ترسي از آن حضرت در دل من افتاد كه تا كنون از دلم خارج نشده است!"»
در اين جنگ بر بدن مبارك اميرمؤمنان(عليه السلام) هنگام حمايت از پيامبر(صلي الله عليه و اله) 90 جراحت بر صورت ، سر ، سينه، شكم، دست و پا رسيد. پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي محمد! به خدا قسم اين عمل علي بن ابي طالب مواسات است». پيامبر فرمود: «اين بدان جهت است كه من از اويم و او ازمن است» جبرئيل عرض كرد: «و من از شما دو بزرگوارم».
4 ـ شهادت حضرت حمزه (عليه السلام)
در روز پانزدهم شوال سال سوم هـ .ق. در گير و دار جنگ احد، جناب حمزة بن عبدالمطلب(عليه السلام) عموي گرامي پيامبر خدا(صلي الله عليه و اله) به شهادت رسيد. آن حضرت برادر رضاعي پيامبر(صلي الله عليه و اله) بود، چون هر دو بزرگوار از زني به نام ثويبه شير خورده بودند.
وي مردي شجاع و باهيبت بود و در جنگ احد به دست وحشي و به دستور هند همسر ابوسفيان كشته شد. هند به سبب كشته شدن پدر و برادر و عمويش در جنگ بدر، ابتدا قصد نبش قبر مادر پيامبر (صلي الله عليه و اله) را داشت؛ ولي كفار قريش از ترس نبش قبور امواتشان، مانع شدند. اين بود كه او وحشي را با دادن وعده-هايي، به كشتن پيامبر (صلي الله عليه و اله) يا علي مرتضي(عليه السلام) و يا حمزه تحريك كرد. وحشي گفت: «از كشتن پيامبر (صلي الله عليه و اله) و پسر عمويش عاجزم، ولي براي كشتن حمزه كمين مي كنم».
او در ميدان جنگ، نيزهاي بر سينه و يا شكم مبارك حضرت حمزه زد و آن حضرت را شهيد كرد. وقتي خبر به هند دادند، آن خبيث دستور داد سينة آن حضرت را بشكافد و جگر مبارك او را بيرون آورد. وقتي خواست به جگر حمزه دندان بزند، دندانهاي نحسش كارگر نشد. همچنين هند با خنجري گوشها، بيني و ... آن حضرت را جدا كرد و به گردن انداخت.
پيامبر (صلي الله عليه و اله) هنگامي كه حمزه را با آن وضع ديدند،گريستند و عباي مبارك را روي او كشيدند كه خواهرش صفيه او را به آن حال نبيند. اميرمؤمنان و فاطمه زهرا (عليهما السلام) و صفيه و ديگران بر آن گريستند. پيامبر (صلي الله عليه و اله) بر بدن مبارك او نماز خواندند و او را در احد دفن نمودند. بعد از چهل سال معاويه خواست نهري از احد عبور دهد که با قبر حضرت حمزه برخورد نمود و سر بيلها به پاي حمزه رسيد و فورا خون جاري شد!
حضرت رضا (عليه السلام) به نقل از رسول اکرم(صلي الله عليه و اله) فرمودند: «بهترين برادران من علي(عليه السلام) و بهترين عموهاي من حمزه است».
5 ـ وفات حضرت عبدالعظيم حسني (عليه السلام)
در پانزدهم شوال سال 255 هـ .ق. حضرت ابوالقاسم عبدالعظيم حسني فرزند عبدالله بن علي بن حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابيطالب (عليه السلام) وفات يافت. ايشان از عالمان مشهور و از فضلاي محدثان است كه در زهد و ورع زبانزد خاص و عام بوده و از امام جواد و امام هادي(عليهما السلام) روايت نقل كرده است.
نقل شده که ايشان به طور ناشناس وارد ري شدند و از ترس بني عباس در ساربانان در خانة يكي از شيعيان زندگي مي كردند. تا هنگام وفات كسي متوجه نشد آن بزرگوار كيست تا اينكه بعد از وفات، خواستند آن بزرگوار را غسل دهند، نوشتهاي در لباس او يافتند كه نسب شريف خود را در آن نوشته بود و اکنون مرقد مطهرش در شهر ري مشهور است.
همسر حضرت عبدالعظيم ،خديجه، دختر قاسم بن حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابي طالب (عليهم السلام) است. بعضي امام زاده قاسم در شمال تهران را پدر خديجه همسر حضرت عبدالعظيم ميدانند.
دختر آن حضرت سلمي است كه حضرت عبدالعظيم او را به عقد محمد بن ابراهيم بن ابراهيم بن حسن بن زيد بن حسن علي بن ابي طالب(عليهم السلام) در آورد که ثمرة ازدواج سه پسر به نامهاي عبدالله و حسن و احمد بود.
اشعار را درادامه مطلب ببینید

هذا من فضل ربی