کوثر اشک
چشم ما تا که به زخم بدنت گریان است
اشک ما گوهر رخشان یم عرفان است
به همان آیه که خواندی به سر نیزه قسم
خون پاک تو، حیات دگر قرآن است
دین ز خون بدنت جامه گلگون پوشید
گرچه در دامن صحرا بدنت عریان است
حوض کوثر شود از اشک محبان تو پر
ساقی اش دست خدای اَحد منّان است
هرکه را نیست به دل داغ تو، داغش به جگر
هر کجا نیست عزاخانه تو زندان است
کفن عاشق تو، پیرهن سینه زنی است
خاک زنجیرزنت، درد مرا درمان است
آب تا روز قیامت جگرش می سوزد
که تو خود خضر حیاتی و لبت عطشان است
اولین روضه جانسوز تو را خوانده خدا
اولین گریه کن تو پدر انسان است
حَیَوان بهر تو گریند، خدا می داند
منکر گریه به تو پست تر از حیوان است
چه به دوزخ ببرندش، چه به گلزار بهشت
چشم "میثم" به جراحات تنت گریان است
عطیه عوفی می گوید که چهل روز بعد از شهادت سیدالشهدا (ع) همراه جابر بن عبدالله انصاری به قصد زیارت قبر مبارک حسین بن علی(ع) بیرون رفتیم وقتی به کربلا رسیدیم جابر به سوی فرات رفت و با آب فرات غسل کرد . لباسی بر تن کرد و با عطر بدن خود را خوشبو کرد . سپس بسوی قبر قدم برداشت ودر هرگام یاد خداوند متعال را کرد تا اینکه نزد قبر مبارک رسید و بیهوش شد و به صورت به روی قبر افتاد . من کمی آب به صورتش ریختم چون به هوش آمد سه بار گفت: یا حسین سپس گفت : محبوبم، جواب حبیب خود را نمی دهی؟! با خودش گفت: چگونه پاسخگو باشی در حالی که رگهای گردنت بریده شده و در خون غلتیده و میان سرو بدنت جدائی افتاده است !من گواهی می دهم تو پسر خاتم پیامبران، بزرگ مؤمنان و فرزند کسی هستی که او با تقوا همنشین بود و خلاصه ی هدایت و پنجمین اصحاب کسا هستی پس سلام خدا بر تو باد و بهشت جایگاهت. سپس جابر نگاه خود رابه اطراف تربت پاک سیدالشهدا افکند و گفت: سلام بر شما باد ای جانهائی که در آستانه پاک حسینی خونتان به زمین ریخت و کنار او مسکن گزیدید ؛ به خدا سوگند در آنچه شما دارید، شریک شما هستیم .به جابر گفتم: چگونه چنین چیزی می گوئی در حالی که ما نه بیابانی در نور دیده ایم، نه بالای کوهی رفته ایم و نه شمشیری زدیم ؛ در حالیکه این قوم سرهایشان از بدنهایشان جدا شده و فرزندانشان یتیم و همسرانشان بیوه شده اند.جابر گفت: ای عطیه، از حبیبم رسول خدا(ص) شنیدم که می فرمود: اگر کسی قومی را دوست داشته باشد با آن قوم محشور می شود و اگر کسی به عمل قومی علاقه ورزد در عمل آن قوم شریک می گردد، قسم به آن که محمّد را به پیامبری بر انگیخت من و نیّت یارانم همانست که حسین(ع) و یارانش بر آن نیّت بودنددر راه برگشت به کوفه، جابر به من گفت : ای عطیه وصیّتی به تو دارم که فکر نمی کنم بعد از این سفر تو را ببینم و آن وصیّت این است که دوستداران محمّد وآل محمّد را دوست بدار و دشمنانشان را دشمن بدار. محبّت محمّد و آل محمّد انسان را بسوی بهشت می برد و دشمنی شان به طرف جهنّم ی کشاند.
اشعار را در ادامه مطلب ببینید